یادها و خاطره ها - موسیقی و شعر - گردش و ورزش

در پستهای قبلی ، بطور ناخواسته ، یادی از دو  جوان ناکام کردم ، که متاسفانه در عنفوان جوانی دار فانی را وداع گفتند ، حالا هم یاد یکی دیگر از آنها افتادم ، البته به نوشتن اینگونه پستهای متاثر کننده علاقه ندارم ، ولی خوب یاد و خاطرشان آدمی را می آزاراد .

جوانی بود سرزنده و قبراق ، شغلش کارگری ساختمان بود ، خیلی وقتها دیده بودم که در دوراهی بروجرد ، ساعتها منتظر ماشین عبوری بود ، تا خود را به شرکتهای پتروشیمی و پالایشگاه در اراک برساند و آنجا کارگری کند ، غروب هم خسته و کوفته کنار جاده می ایستادند ، تا شاید ماشینی ، آنها را به بروجرو  وخانه برساند ، با سر و وضعی خاکی و خسته و عرق کرده ، آبی به سر و وصورت میزد و لقمه نان و پنیری برمیداشت  و می رفت باشگاه .

بوکسور بود ، وارد سالن که میشد با همه رفیق بود ، من هم مدتی را بنا به علاقه میرفتم باشگاه بوکس ( سالن یاراحمدی جنب سالنهای هفت تیر ) آنجا با او آشنا شدم ، آنقدر رقص پا و ضربات هوک چپ و هوک راست و آپر گات قوی داشت و آنقدر تمرین سایه و کیسه بوکس میکرد که بسیاری از ورزشکاران به جای تمرین کردن ، محو تماشای تمرین و عرق ریختن های او میشدند ، از جمله خود من .

تلاش و همت بی نظیر و استثنایی او ، رفته رفته نتیجه داد و در مسابقات بروجرد قهرمان شد ، حالا دیگر او با انگیزه بیشتری تمرین میکرد و عرق میریخت ، روزها کارگری و شبها بوکس ، در مسابقات پیشرفت کرد و از مرز شهر و استان و منطقه عبور کرد ، حالا او شهره شهر شده بود و همه جوانان لرستان او را میشناختند ، وارد هر سالن میشد افتخاری بود .

القصه ، قهرمان حکایت ما ، با تلاشهای خارق العاده و بی نظیری ، که بارها شاهد آن بودیم ، وارد تیم ملی شد ، آری او ورزشکار تیم ملی بوکس کشورمان شد و در ترکیب تیم ملی نیز از بوکسورهای مدال آور کشوری شد ، حتی در مسابقات آسیایی بانکوک ( حدود سال ۷۶ ) مدال طلا گرفت و قهرمان آسیا شد ،استقبال ورزشکاران و مردم بروجرد از او فوق العاده بود و اشک خیلیها را مثل من از شوق درآورد ، جوانی که با کارگری و وضع اقتصادی و خانوادگی ضعیف ، قهرمان قاره آسیا شده بود .

وارد تیم ملی که شده بود ، باید در اردوها شرکت میکرد و از کارگری خداحافظی میکرد ، به تهران آمد و در اردوهای تیم ملی و مجموعه شیرودی ، مشغول تمرین بود ، که روزی خبر مرگ او در بروجرد خبرساز شد ، روزهای بعد جسد او روی دست بروجردیها بود و شوکی بزرگ و غمی بزرگ در دل هر پیر و جوان بروجردی گذاشت ، میگفتند داخل رینگ بوکس مشغول تمرین بوده ، ظاهرا اتصال سیمهای برق به رینگ و .. موجب برق گرفتگی و خشک شدن او شده و به همین راحتی و خیلی الکی او فوت کرد .

هیچ گاه فراموش نمیکنم که شبی او دستکش تمرین همراه نداشت و من دستکشهایم را به او دادم تا تمرین کند ، گفت تقوایی پس خودت چی ؟ گفتم والا من تمرین تو را که تماشا کنم ،انگار خودم تمرین کردم ، از آن شب به بعد احساس میکردم دستکشهایم تبرک شده یا اینکه چون در دستان قهرمانی بزرگ بوده باید من هم پر قدرت تر و با سماجب بیشتری تمرین کنم .

او علی درویش نورایی بود ، اسطوره بوکس بروجرد ، اما حیف که جوانمرگ شد ، ورزشکاری با اخلاق ، زحمتکش ، و از نظر من ، او نماد سماجت و پشتکار بود و عاشق تمرین  ، و حالا در بروجرد ، باشگاه بوکس علی درویش نورایی یاد او را زنده نگه میدارد  .            روحش شاد و یادش گرامی


برچسب‌ها: به یاد علی درویش نورایی
+ نوشته شده در  91/08/29ساعت   توسط تقوایی | 

                                 السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

در پست قبلی ، در خصوص وابستگی و دلبستگی شدیدم ، به محرم و هیئت و .. نوشم .

طی چند سال اخیر ( از محرم ۸۷ ) بنا به عشق و علاقه و جوشش ذاتی ، اقدام به برپایی ایستگاه صلواتی در مجاورت شرکت ( محل کارم ) کردم ، طرح پیشنهاد برپایی ایستگاه را به مدیریت شرکت دادم ، مدیر شرکت نظر بخصوص و یا علاقه شدیدی نشان نداد و به قول معروف اوکی نداد ،  من هم بدون دریافت تسهیلات و هزینه از طرف شرکت ، به اتفاق عده ای از همکاران علاقمند ، اقدام به برپایی این ایستگاه کردیم ، با نصب داربست و پارچه مشکی و نصب بنر شرکت و نوار و نوحه و ... طی روزهای آینده ، سیل مراجعین و نذورات همسایگان و عابران و فضای نوحه و ... همه مهندسین و مدیران ارشد را علاقمند و شیفته کرد ، به نحوی که آنها هم آستین ها را بالا زدند و با نذری و کمک نقدی و پخش شربت و خرماو  چای و .. وارد میدان شدند ، مجاورت شرکت ما با امامزاده صالح تجریش ، دلیل مضاعفی بود بر شلوغی ببش از حد ایستگاه صلواتی ، من هم مقاله ای  همراه با عکس ، در ماهنامه شرکت چاپ کردم و با تهیه گزارشی در این خصوص ، کلیه زیر مجموعه های شرکت را خبردار کردم ، انعکاس خبر برپایی ایستگاه صلواتی شرکت ، و فعالیت مدیران در این خصوص ، جالب توجه همگان شد و حتی همکارانمان در زیرمجموعه های دیگر می آمدند و مدتی در ایستگاه مشغول فعالیت و پخش نذری و گرفتن عکس یادگاری و ... میشدند ، در سالهای بعد ، خود مدیران و همسایگان و همکاران ، به دنبال من بودند تا در خصوص برپایی این ایستگاه اقدام کنم و هر سال رونق بیشتری گرفت .

             تا چه قبول افتد    و   چه در نظر آید !

 


برچسب‌ها: ایستگاه صلواتی
+ نوشته شده در  91/08/28ساعت   توسط تقوایی | 

                               السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

باز هم محرم شد ، فرا رسیدن ماه محرم ،خاطرات دیروز و امروز منو تداعی میکنه ، خیلی گذرا از خاطرات عبور میکنم ، امیدورام از خوندنش کسل نشین .

بچه کوچولو که بودیم  ( دهه ۵۰ ) محرم که میشد ، توی دهاتمون ( خلج ) جمع میشدیم یه جایی به نام تعزیه خونه ، یه آقایی به نام شیخ مامد ، واسمون نوحه میگفت ، همه ما بچه ها ، نوحه هارو از بر بودیم ، چون خیلی ساده و تکراری بودن :

حسن ووی    حسین ووی    امام ووی    ای بی کفن     صد پاره تن    از سر جدا و ...

یکی دیگه از مداح ها ، مرحوم حاج خدارحم کرمی بود ، نوحه هاشو خودش مینوشت ، غالبا در حین نوحه خونی ، از شدت احساسات و عمق فجایع کربلا ، گریش میگرفت ، ظهرها توی تعزیه خونه ، تعزیه برپا بود ( در پست مخصوصی خاطرات تعزیه خوانی را تشریح کردم ) و شبها سینه زنی و روز عاشورا ، رفتن به امامزاده غایب و دو دسته شدن و سینه زنی و ..

گروه اول میگفتند : گلهای زهرا همه پر پر شده    کرببلا از دم خنجر شده

گروه دوم جواب : یک گل او قاسم داماد بود        گل دگر اصغر نوشاد بود

ساکن بروجرد که شدیم ( از حدود سال ۶۲ )پدر بزرگم ( مرحوم حاج آقا صحرایی )به اتفاق سایر همولایتی ها ( حاجی حیدر شجاعی و .. ) هیئت عریض و طویلی داشتند توی کوچه های خیابون سیروس که معروف بود به هئیت ترکها ، این هئیت اونقدر بزرگ و عریض و طویل شده بود که نمیشد مدیریتش کرد ، به ناچار پس از چند سال ، دو گروه شدن ،پدر بزرگم ( حاج آقا صحرایی ) به عنوان سرهئیت ، هئیت شاهزاده علی اکبر ( سربندیهای مقیم بروجرد ) ر اتشکیل داد و رفته رفته ، هیئت ما ، تبدیل به یکی از هیئت های مطرح و شاخص در بروجرد شد و اکنون پس از فوتش ، توسط برادرش ( حاج جعفر صحرایی ) و هئیت امنا اداره میشود .

برادرم عباس ، مداحی میکرد و پدرم ( حاج امین اله ) عضو هئیت امنا شده ، من هم از دوره نوجوانی و وبویژه در جوانی ، به همراه عده ای از جوانان ورزشکار هیئت ، از زنجیززنان و سینه زنان تاپ هیئت بودیم  ، گاهی اوقات ، ریا و جلب توجه و شیطنت و... هم چاشنی کارمون بود ، خوب دیگه جوون بودیم و کلمون بوی قرمه سبزی میداد !

علاقه واشتیاق و البته وابستگی شدید به ایام محرم ، نتیجه و حاصل این هیئت و هیئت بازیها شد و حالا که من سالهاست پایتخت نشین شده ام ، هنوز هم ، محرم که میشود ، دلم غش میرود برای هیئت بروجرد و تعزیه خوانی در دهات ، گاهی اوقات وقتی توی خیابونای تهرون هیئت میبینم ، بغضم میگره ، که چرا توی هیئتمون و بروجرد نیستم ،آخه محرم و هیئت و .... توی بروجرد حکایت دیگری داره ، سقاخونه ها و طاق و تیرپوش و قلیچ و قلوچ و .. حلیم و شربت و کیک و اسفند و .... آه  آه گریم گرفت !


برچسب‌ها: و باز محرم
+ نوشته شده در  91/08/28ساعت   توسط تقوایی | 

یکی از خاطره های من ، که همواره موجب تاسفم بوده ، داستان چغندر قند است  .

دوست خوبم آقای محمد نجفی در پستی به نام کارخانه قند شازند ،حکایت تلخ صنعت قند و شکر را چنان توصیف کرده که هر خواننده با سوادی ، از درک عمق فاجعه ، متاثر و پریشان میشود .

سالیان قبل وقتی پائیز میشد ، اطراف شهر بروجرد و منطقه سیلاخور و بسیاری از مناطق کشاوری دیگر مثل آذربایجان و میانه و مرند و خوی و سلماس و ... که بارها دیده بودم ، سرشار از مزارع چغندر قند بود و صدها خانواده مشغول چیدن و پاک کردن و حمل چغندرها به کارخانه قند بودند ُ صف کامیونها و تراکتورها و نیسان ها برای تحویل چغندر به کارخانه ، در بسیاری از موارد به کیلومترها میرسید .

از آنجایی که ما همواره علاقمند به پختن چغندر قند در تنور بودیم  ، پائیز که میشد به سر زمین دوستان و آشنایان میرفتیم و یک گونی چغندر بغل میکردیم و میگذاشتیم زیر زمین و هر از چندگاهی یکی را می پختیم و می زدیم توی رگ ُ خوشمزه و خوش خوراک است .

پدر خانم بنده نیز  ُ که از مسئولین زمان خود در بخش جهاد کشاورزی آذربایجان بوده ُ دوستان و آشنایان زیادی در این خصوص داشته و دارد . القصه پارسال پائیز رفته بودیم آذربایجان ( تبریز و خوی و ماکو) ما یک کلمه گفتیم الان حال میده چقندر قند بخوریم ُ پدرخانم ما ُ بنده خدا از آنجایی که فردی مخلص و مهماندوست است ُ گفت بلند شو تا برویم و از سر زمین یا در کارخانه قند ُ یک گونی چقندر بیاوریم و ...

به اتفاق راه افتادیم و توی این روستاهای حومه و از این زمین به آن زمین ُ از این ده به آن ده به دنبال چغندر قند می گشتیم  ُحتی به کارخانه رفتیم و به جای دیدن صفهای کیلومتری کامیونها دیدیم کارخانه تعطیل است و یک نگهبان داخل آن دارد چرت میزند ُ کارخانه ای که همین چند سال پیش هیاهو و بگیر و بنندی داشت که بیا و ببین . 

پدر خانم ما شهر را به هم ریخت تا توسط دوستان و همکاران خودش چغندر پیدا کند ُ هر چه گفتیم از خیر چغندر گذشتم قبول نکرد ُ میگفت تا ما سرکار بودیم و توی این استان مسئول بودیم ُ بحث چغندر قند و تحویل و تولید و صدور آن و تعین کشاورزان نمونه و تشخیص درصد قند چغندرها و ... از مهمترین بحثهای جهاد کشاورزی آذربایجان بود ُ حالا جالب است که در این استان ُدریغ از یک عدد چقندر قند ُ وا مصیبتا !

خلاصه با تماس مسئولین جهاد کشاورزی و پیگیری او و دست اندرکاران استان ُ زمینی را به ما معرفی کردند و پس از مراجعه مقداری چقندر قند گرفتیم و ....

می بینید چه آمده بر سر ما ؟ وا مصیبتا !

سال حمایت از تولید ملی و سرمایه ایرانی مبارک !


برچسب‌ها: خاطره چقندر قند
+ نوشته شده در  91/08/24ساعت   توسط تقوایی | 

تاریخچه تاسیس و فعالیت کفش ملی و موفقیتهای پیاپی این کارخانه عظیم و قدرتمند را در اینترنت میخواندم ، پیشرفت و سیر صعودی و خیره کننده این شرکت و نهایتا سیر نزولی آن و چرا و چگونه اش ، کلی ناراحت کننده و تاسف بار بود ، به شما هم توصیه میکنم ، نگاهی به سرگذشت کفش ملی داشته باشید .

راستش ما بچه که بودیم ، هر وقت پدرمان میخواست تا چند سالی ، از دردسر خرید کفش برای ما خلاص شود ، کفش ملی میخرید و ما هر سال ، از پائیز تا بهار ، با همان کفشهای محکم و زمخت کفش ملی سپری میکردیم ، حالا پس از حدود سی سال ، من هم یادم افتاد ، بجای خرید کفشهای ضعیف و چینی و .. قلابی ، برای بچه ها ، کفش ملی بخرم ، برای همین در اینترنت چرخی زدم تا با فروشگاهها و محصولات و کفش ملی آشنا شوم ، و حالا می بینم کفش های آن زمان کجا و کفشهای حالا کجا !

ناگهان یاد کفش کاترپیلار خودم افتادم ، چند سال پیش ،به لطف یکی از همکاران خوبم ( حسین تفنگ چی ) ، که اکنون سیتیزن کشور آلمان شده ، یک جفت کفش کاترپیلار نصیب من شد ، این کفشها را ، برادر همکارم ، از کانادا برایش فرستاده بود و خوشبختانه سایز کفشها و همچنین زمختی و حجیم بودن کفشها باب دل رفیقمان نبود و خلاصه ، قسمت ما شد ، کفش ملی  کشور خودمان هم ، زمانی دست کمی از کاتر پیلار نداشت ، ولی اینطور که دستگیرم شده ، امروزه کفش ملی ، به جای تولید کفش در کاخانجات عظیم خودش ، در زیر زمین خانه ها و آنهایی که با حداقل امکانات و به عنوان درآمد خانگی فعال هستند ، کفش ها را تولید و در غرفه ها و نمایشگاههای کفش ملی به فروش میرسد . این تاسف بار نیست !


برچسب‌ها: کفش های کاترپیلار
+ نوشته شده در  91/08/22ساعت   توسط تقوایی | 

سال ۷۹ من سرباز بودم ، افسر وظیفه در لشکر ۲۷ محمد رسوال الله تهران ، در بهبوهه ازدواج و عقد هم بودم ، یک شب در خوابگاه افسران ، برنامه تلویزیونی میدیدم ، که در پائین مانیتور تلویزیون ، به شکل زیر نویس نوشته بود : مسابقه راز گل سرخ ویژه زوجهای جوان ، برای شرکت در مسابقه با شماره ... تماس بگیرید .

بلافاصله تماس گرفتم و از شرایط و کم و کیف آن پرسیدم ، گفتند این مسابقه ویژه زوجهای جوان و تازه ازدواج کرده است ، در ضمن شرایط تحصیلی و سلامت جسمی و تست و ... دارد و برای تکمیل فرم و مصاحبه ، باید حضورا به استودیو شبکه سه ، در خیابان یخچال شریعتی ، مراجعه حضوری داشته باشیم .

فردا با خانم به استودیو رفتیم و ضمن تکمیل فرم ثبت نام ، در مصاحبه و تست و .. پذیرفته شدیم و سپس گفتند برای ضبط برنامه شما را صدا خواهیم کرد ، در ضمن یک شرط سخت هم گذاشتند : باید حتما تعداد ۲۰ نفر تماشاچی با خود همراه بیاورید ، این قلم برای من سخت بود چون اغلب فامیل درگیر کار و زندگی خود بودند و تصویربرداری مسابقه ، اینطور که میگفتند از ظهر تا شب طول میکشید .

خلاصه پس از مدتی با ما تماس گرفتند و به اتفاق ۲۰ نفر تماشاچی که به زحمت و هماهنگی از بین فامیل و اقوام ساکن تهران جفت و جور کردم ، راهی استودیو شدیم ، مسابقه بسیار جذاب - خنده دار - پر هیجان و خاطره انگیزی شد ، مجری برنامه هنر پیشه معروف سینما و تلویزیون آقای جواد رضویان و یوسف تیموری بودند که کلی با هم رفیق شدیم و در بین مسابقه شوخی و خنده و ظنز و .... برایمان خاطره ساز شد ، حضور دوست خوبم محمد حسینی و عموی خوبم حاج مصطفی ، بسیار مثمر ثمر و مفید واقع شد و ما برنده مسابقات آن دوره شدیم و آقای جواد رضویان با کلی شوخی و لودگی و طنز و .. جایزه ما را داد ، جایزه ما تعداد ۱۱ شاخه گل سرخ بود که به ازاء هر موفقیت در آیتم های مسابقه نصیبمان شد و در نهایت تبدیل به پول نقد شد ، محتوی و سوژه مسابقه هم ، اشاعه تفاهم و شناخت روحیات همسران جوان از یکدیگر بود و بخشی هم تست هوش و سوالات اطلاعات عمومی و .. مسابقه از ساعت ۲ بعد از ظهر شروع شد و حدود ساعت ۱ نیمه شب به پایان رسید ، ما فکر نمیکردیم ضبط یک برنامه تلویزیونی ، اینقدر طولانی و زمان بر باشد ، فکر میکردیم یکی دوساعت طول بکشد ، ولی هماهنگی نور و تصویر و نودال و کات دادن های پیاپی کارگرادن و مجریان و ... خیلی به درازا کشید .

جالب است بدانید پس از اتمام مسابقه و دریافت مبلغ جایزه ، آقای جواد رضویان به رختکن آمد و به من گفت جایزه ها رو رد کن بیاد ، من فکر کردم شوخی میکند و این هم جزئی از مسخره بازی اوست ، ولی شوخی شوخی و با خنده جایزه را گرفت و گفت : پسر خوب ! اون جلو دوربین بود ، جایزتو برو از امور مالی بگیر ، رفتم امور مالی و آنجا گفتند فعلا این برنامه در حال ضبط است و پس از تکمیل تصویربرداری که حدود ۳۰ گروه است ، پس از ادیت و میکس و دریافت مجوز پخش از شبکه سه ، تازه شروع به پخش خواهیم کرد ، هر هفته مسابقه یک گروه پخش خواهد شد ، هر وقت مسابقه گروه شما از تلویزیون پخش شد ، بیا و جایزه ات را در دفتر جردن بگیر .

خلاصه کلی خماری کشیدیم تا از تلویزیون پخش شود ، به همه فامیل و آشنا سپردیم که منتظر پخش برنامه ما باشند ، نهایتا پس از چند ماه ، زمانی که ما آخر هفته را  رفته بودیم بروجرد ، شب که از باغ برمیگشتیم ، سر کوچه ، دیدیم همسایه ما تا ماشین پدر را دید به شکل سراسیمه و شتاب زده و متعجب به سمت مادوید ، ما فکر کردیم اتفاقی افتاده و احتمالا آتش سوزی یا دزدی ... رخ داده ، همسایه ما ( آقای مقدسی ) داد میزد : آقای تقوایی بیا سکو تلویزیو داره عزته نشو میه

تا وارد خانه شدیم تلفن خانه پشت سر هم و به شکل رگباری زنگ میخورد ، فامیل و آشنا و همسایه و دوست و رفیق و بچه محل و حتی هم خدمتی های تبریز و کرمانشاه و ملایر و خرم آباد و حتی از آبادان و شوشتر و دزفول و  .. ، خلاصه هر که شماره خانه پدر را داشت تماس گرفت و خوش و بشی کردیم و تا چند روز این تلفن ها ادامه داشت . رفتم و چک جایزه را از امور مالی در جردن گرفتم و یکراست با خانم رفتیم بازار و اثاث خانه خریدیم ، این را هم بگویم ، زمانی که برای دریافت چک به امور مالی رفتم ، بسیاری از بازیگران و هنر پیشه ها مثل آقای داریوش ارجمند - آتش تقی پور - خانم مریلا زارعی و حتی آقای عادل فردوسی پور را هم آنجا دیدم ، آنها هم آمده بودند چک بگیرند ، نوار ویدئویی آن مسابقه و عکسهای ما با جواد رضویان و یوسف تیموری تنها یادگار آن روز است .

                            موقعیت : بروجرد - کپرگه - کشت و صنعت

 


برچسب‌ها: خاطره مسابقه راز گل سرخ
+ نوشته شده در  91/08/21ساعت   توسط تقوایی | 

یکی از شاعران خوشنام و صاحب ذوق معاصر ، مهدی اخوان ثالث است که از میان اشعار او ، شعر زیبای زمستان ، یکی از آثار ارزشمند و دوست داشتنی ، محسوب میشود  ، و من از دوران دبیرستان با این شعر آشنا هستم و بارها و بارها آنرا خوانده و لمسش کرده ام ، انگار هر چه زمانه به جلو می رود ، شعر زمستان ، مصداق بیشتری پیدا میکند .

سلامت ( سلام تو را ) را نمی خواهند پاسخ گفت    سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد   پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند        که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی      به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید   برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم        زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...        دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!    منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور          منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم      حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست       صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم         حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد     فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده          به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت         هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین      درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه    غبار آلوده مهروماه      زمستان است......

 


برچسب‌ها: شعر زمستان از مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  91/08/21ساعت   توسط تقوایی | 

خیلی وقتها دلم میخواهد ، مطالب و پستهایی در زمینه مباحث علمی و اقتصادی و پارلمانی و سیاسی بنویسم ، ولی آنقدر حس و حال و حاشیه اقتصاد و سیاست ، وخیم و درناک است ، که ترجیح داده ام ،لب فرو بسته و به شعر و خاطره و موسیقی بپردازم. شاید به قول آقای داریوش اقبالی :

توی قرن دود و آهن   تو رسول گل و نوری 

ناخواسته ، یاد شعر زیبا و آهنگ آقای سیاوش قمیشی افتادم ، آنجایی که وقتی برای تغییر شرایط ، کاری از دست آدمی بر نمی آید او میخواند :

سـکـوتــم از رضـایت نیســت       دلــم اهــل شــکایت نیســت

هزار شاکی خودش داره         خودش گیره گرفتاره

همون بهتر که ساکت باشه این دل      جدا از این ضوابط باشه این دل

از این بدتر نشه .......

 موقعیت : دره عباس آباد - خلج


برچسب‌ها: اقتصاد و سیاست
+ نوشته شده در  91/08/21ساعت   توسط تقوایی | 

از شعر بلند و زیبای دکتر حمید مصدق ، با نام  آبی - خاکستری - سیاه ، قطعه ای را انتخاب کرده و تقدیم میکنم به اونایی که دل شیدایی دارن .

وای ، باران    باران !        شیشه ی پنجره را باران شست 

                               از دل من اما     چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ     من درون قفس سرد اتاقم  دلتنگ   می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران   باران        پر مرغان نگاهم را شست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم    و ندایی که به من می گوید :

 ”گر چه شب تاریک است     دل قوی دار ، سحر نزدیک است “



                            موقعیت عکس : حاشیه رودخانه سیمره - نرسیده به پلدختر


برچسب‌ها: وای باران
+ نوشته شده در  91/08/20ساعت   توسط تقوایی | 

قبلا ها میگفتن رقصیدن زشته ، عیبه ، جلف بازیه ! و ... ، سال ۷۲ در بهبوهه ثبت نام ورود به دانشگاه بودیم ، که با خاطره ای خوب ، به من ثابت شد که ، رقص هم یک هنرناب و استعداد و لیاقت و افتخار میتونه باشه و هست ! 

عروسی یکی از آشناها بود ، داماد بچه بروجرد و خیابون جعفری بود ، و عروس اهل تهران ، برای آوردن عروس ، به همراه عده ای از فامیل داماد با چند تا ماشین متفرقه و مینی بوس ما  رفتیم تهران ، توی راه هم نوار و بزن و بکوب و ...

رسیدیم تهران و خانه عروس خانوم و بزن و بکوب و مطرب و ارکستر و ... طرف عروس چون میزبان بودن و جمعیت بیشتری داشتن ، میدون رقص و ... مال اونا بود و بروجردیها هم رفته بودن توی لک و هیچ عرض اندامی نمی کردن ، حتی خاله و عمه و فامیلای عروس خانوم ، تیکه هم مینداختن که پس چرا فامیلای آقا داماد اینقدر بی دست و پان ، بروجردیها کم آوردن و ... خواهر و مادر و بزرگترای طرف داماد هم نگاههایی به هم میکردن و انگار شرمنده بودن و هیچ حرفی برای گفتن نداشتن .

یکی از همراهان بروجردی و فامیل طرف داماد ، همکلاسی من بود ، به نام صمدی ، پسری خوش تیپ و ورزشکار و با کلاس ، پس از کلی گرد و خاک کردن فامیل عروس ، و تاخت و تاز اونا ، بلند شد و رو به ارکستر گفت : بی زحمت شما نمیخواد ویولون و تنبک برنید ، من با نواز خودم میرقصم و به تماشاچیا هم گفت ، لطفا با موسیقی دست نزنید ، نوار را گذاشت ، آهنگ خالی از استاد بیژن مرتضوی بود  .

اگه بدونید چه رقصی کرد ! تمام مهمونا کف و خون قاطی کرده بودن !  به قدری نرم و زیبا رقصید که طرف داماد از شوق به گریه افتاده بودن ، انگار پرچم کشور را در سرزمینی غریب بالا برده باشد !  پدر داماد بلند شد و شاباش توپی به او داد و او را بوسید ، یعنی که ، رو سفیدم کردی پسر ! .

خلاصه پس از اتمام رقص او ، چنان دستی برایش زدند که که دیگر هیچ یک از فامیل عروس خانوم جرات نکرد بلند شود و میدان افتاد دست بروجردیها و آهنگ لری و چوپی و عروس و داماد و کل فامیل داماد دست در دست دادیم و ..

بارو بارو بارونه هی   دسته بی وه دسم ...

در بازگشت از او پرسیدم ، دهن سرویس ، این همه هنر را کجا یاد گرفتی ؟ گفت روی نوارهای ویدیویی محمد خردادیان کار میکنم ، خواستی بیا ببر و تو هم یه ذره یاد بگیر تا اینجوری توی مجلسها نری توی لک ! من هم به اتفاق دوستم ، مدتها روی حرکتها و آموزشهای خردادیان تمرین کردیم .

 


برچسب‌ها: خاطره هنر رقص
+ نوشته شده در  91/08/18ساعت   توسط تقوایی | 

پیرو ماموریت کاری و پروژه ، دو سه روزی اراک بودم ، مدیران شرکت ، قرار بود آگهی استخدام بدهند تا تعدادی مهندس جذب کنند ، روی برگه ای ، متن اگهی را نوشتند و پس از تائید ، به مسئول تدارکات گفتند این متن را ببر امام زاده کار .

گفتم امامزاده کار ؟ گفتند : اخه توی اراک ، سالهاست که مردم به جای چاپ آگهی های استخدام در روزنامه و جراید و ... آگهی های خود را نزد پیرمردی نزدیک باغ ملی می برند  که مغازه ای دارد که سراسر شیشه است و آگهی های استخدام را پشت شیشه میزند و جوانها و کسانی که جویای کار هستند به این مغازه مراجعه کرده و آگهی را را از پشت شیشه میخوانند و شغل مورد نظر خود را از این طریق پیدا میکنند ، این مغازه معروف است به امام زاده کار

میگویند جلوی امامزاده کار همیشه ، صدها نفر ایستاده اند و آگهی را میخوانند ، براردان بیرون مغازه و خواهران داخل مغازه .


برچسب‌ها: امام زاده کار
+ نوشته شده در  91/08/18ساعت   توسط تقوایی | 

من اغلب تا تعطیلی چند روزه توی تقویم ببینم ، گازشو میگرم و از تهرون خارج میشم ، چون تجربه کردم که موندن توی تهرون ،فقط اتلاف وقته و بیحاصلی ، مهم اینه که از تهرون خارج شیم و از این روزمرگی و ترافیک و دود و دم و بوق و بق و تکرار مکررات فاصله بگیریم ، رفتن به وطن و زادگاه ( بروجرد و دهات خلج ) مقصد خوبی برای آرامش و تفریح دو سه روزس .

خلاصه ، تعطیلات عید قربون( پنج شنبه و جمعه و شنبه ) فرا رسید ، گفتیم این سری توی تهرون بمونیم و با اهل و عیال و فامیل ، چرخی بزنیم ، البته گفته باشم ، ما تموم دیدنیای تهرون از جمله پارکها  - جنگلها - نمایشگاه و موزه - اماکن تاریخی -سفره خونه های سنتی با اجرای موسیقی زنده - استخرها و ... را زیر و رو کردیم و بدنبال فضای جدید مناسب خونواده میگردم . 

پس از تو رگ زدن صبونه و کله پاچه ، دست به کار شدیم و اول زنگ زدیم برج میلاد ، گفتیم بالاخره عیده و مطمئنا برنامه های مفرح و شاد و پر هیجانی برای خونواده ها تدارک دیده شده ، متاسفانه اپراتور فرمودن که هیچ برنامه ای جز نمایشگاه رنگ و پارچه ندارن ، گفتیم خوب باشه چه اشکالی داره ، بریم دار آباد ، موزه حیات وحش و بازدید از حیوانات تاکسیدرمی که برای بچه ها هم جالب و دیدنی خواهد بود ، گر چه چار سال پیش رفته بودیم ، ولی مورد مناسبی بود ، هلک و هلک کوبیدیم و به اتفاق مهمونا رفتیم دار آباد ، چشم انداز قشنگی داشت و مجسمه بزرگ دایناسور ، بچه ها رو به وجد آورد و خوشحال شدن ، ولی دم در فرمون موزه تعطیله ! گفتیم آخه چرا ؟ گفتن : مگه روز تعطیل نیس ؟ خوب اینجام تعطیله دیگه !

صدها خونواده مثل ما ، چپ و راس می اومدن و خیط و خجل برمیگشتن ، ما هم بعد از کلی دری وری گفتن به این سیاست و مدیریت این امور ، دس از پا درازتر برگشتیم و به ناچار و برای چندمین بار تکراری ، رفتیم امامزاده صالح و بازار تجریش و خرید سمنو و سفره خونه  و ... .

توی سفره خونه هم با اهل و عیال و فامیل ، هی گفتیم : واسه همینه که نباید تعطیلی بمونی تهرون ، اگه الان رفته بودیم بروجرد و دهات ، میرفتیم بازار و مین راسا و خرید حلوا شکری و ارده و شیره و آجیل خلیلی و آب نبات قیچی و یه دورم توی چوقا و گلدشت و گوشه گاپله میزدیم و یه روزم می رفتیم دهات و اجاق و آتیش و چای آتیشی و کباب و جیگر و سیب زمینی و هوای ملس .

ولی خودمونیم ، توی کشور ما ، دولت هیچ برنامه و نقشی ، توی اوقات فراغت مردم و خونواده ها نداره ، هر کسی خودش باید یه چاره ای واسه خودش پیدا کنه ، دولت هم نقش چقندر رو بازی میکنه ! انونوقت آدم اونور آبیهارو میبینه ، حرصش میگیره . 


برچسب‌ها: اوقات فراغت
+ نوشته شده در  91/08/14ساعت   توسط تقوایی | 

در زمانهای قدیم ، خدمات پزشکی و امکانات و تجهیزات درمانی ، فوق العاده ضعیف و محروم بود ،به حدی که در روستاهای دور افتاده ، به جهت عدم دسترسی و عدم تمکن مالی و اجتماعی ، اهالی برای مداوا و درمان بیماریهای خود ، دست به دامان کسانی می شدند که بصورت تجربی و سنتی ، سر رشته ای در پزشکی داشتند ، مهارت و تجربه آن نسل ، که شامل آموزه هایی از طبیعت و محیط پیرامون بود ، آنقدر حائز اهمیت بود که پزشکی تجربی و پزشکی طب سنتی از زیر مجموعه ها و گرایش های قابل قبول در علم پزشکی روز جهان است .

تعداد انگشت شماری از افراد در هر منطقه ، صاحب ذوق و سلیقه پزشکی و طب سنتی بودند ، برای همین پزشکان تجربی ، جزء افراد سرشناس و مشهور تلقی شده و در کنار کارهای یومیه و شغل اصلی خود ، به پزشکی می پرداختند ، پزشکی آ ن زمان بدون دستمزد و چشمداشت بود و بیشتر با مفاهیم معنوی و خیر خواهانه انجام می شد ، رشته های پزشکی ، غالبا شامل رشته های مامایی و زایمان ( قابله ) - ارتوپدی ( شکسته بندی ) - بیماریهای داخلی ( روده و معده و سردرد و گوارش و ...) و گیاه درمانی بود ، بیماریهای واگیردار و جراحی های تخصصی و مغز و اعصاب و قلب و ... نیز جزء بیماریهایی بود که موجب کشته شدن گروه زیادی از مردم آن زمان بود ، چرا که پزشکی تجربی و طب سنتی قادر به درمان این بیماریها نبود .

القصه ! این همه  مقدمه را توضیح دادم تا برسم سراغ مش مامد رضا .

محمد رضا تقوایی ، مشهور به مش مامد رضا ( پدر بزرگ بنده ) از شکسته بندهای مشهور و مردمی آن زمان است ، که در کنار فعالیت های کشاورزی و به صورت خیر خواهانه و مجانی ، تا کنون هزاران زن و مرد و کودک و جوان را مداوا کرده ، از دورترین روستاها به او مراجعه میکردند و او با علاقه ، به درمان بیمار می پرداخت .

اغلب بیماران مش بابا ( مش مامد رضا ) ، در اثر حادثه ، مصدوم شده بودند ، یکی از پشت بام افتاده بود و لگنش شکسته بود ، یکی را خر زده بود زمین و فکش شکسته بود ، یکی در درگیری و دعوای ایل و قبیله ای دست و پایش شکسته بود - یکی غوزک پایش در رفته بود - یکی رگ کمرش گرفته بود - یکی دیسک کمر داشت و برخی هم مثل من و دوستان فوتبالیستم ، در اثر ضربه مچ پا یا استخوان ران و زانو و ساق پا مصدوم شده بودیم و باید خودمان را می سپردیم به مش بابا . 

او پس از جا انداختن یا آتل بستن یا گرفتن رگ و ... با استفاده از روغن ها و ضمادها و حتی استفاده از مواد غذایی و گیاهی مثل سیر و خرما و تخم مرغ و سیب زمینی و روغن کرچک و چربی و دمبه گوسفند و یونجه و علف و .... محل آسیب دیده را می بست ، خاطرات زیادی از دوران کودکی و مصدومین و افراد مراجعه کننده به مش بابا دارم که در این پست نمی گنجد .

این تخصص و سر رشته شکسته بندی گاها ، بطور خانوادگی و ارثی در خانواده بوده ، برای نمونه برادر پدر بزرگم به نام ابوالفتح تقوایی و پسرش داود و حتی خواهر پدر بزرگم به نام رقیه تقوایی شکسته بند بوده و هستند .

اگه خدای نکرده ، مصدوم داشتید ، تماس بگیرید تا براتون نوبت رزور کنم ( شوخی )


برچسب‌ها: حکایات شکسته بند
+ نوشته شده در  91/08/14ساعت   توسط تقوایی | 

در پست قبلی در مورد وداع تلخ و مرگ زود هنگام ، حسین مومنی نوشتم ، یکی از دوستان ، یاد آوری کرد که یادی هم از حسین سلیمانی کرده باشیم .

حسین سلیمانی ، هم ولایتی ما بود ( اهل روستای خلج ) پسری خوشرو و خوش اخلاق و مردمی و در عین حال شوخ طبع و طنز ، پدرش حجت سلیمانی مشهور به حجت عمه زا نیز چنین است ، مردی خیر خواه و مردمی و عام المنفعه ، از نمونه مردان پاک و بی آلایش روستا و با صفات مردانگی و اهل هیئت و بی آزار و کم حاشیه ، حسین سلیمانی جوان شد و بالغ و تحصیل کرده ، ورزشکار هم بود و در تیم فوتبال خلج نیز حضوری فعال داشت ، طبق روال و مثل غالب جوانهای روستایی ، که برای ادامه زندگی و کار و کسب و جدال با سرنوشت ، چاره ای جز مهاجرت و کوچ ندارند ، به تهران آمد (یادتان باشد که در خصوص درد مهاجرت و دلایل و چرایی آن ، مطلبی خواهم نوشت ) خلاصه به تهران آمد و مشغول کسب و کار شد ، سال ۸۲ در یک تصادف کاملا غیر منتظره و ناباور ، دار فانی را وداع گفت ، در اوج جوانی و رشیدی و بورس انتخاب شریک زندگی ، جوانمرگ شد ، مرگ او از جمله داغ و دردهای مشترک برای همه اهالی خلج و روستاهای اطراف شد ، مرگی تلخ و شوکی بزرگ به همه آشنا و غریبه ، من خودم تا ماهها باورم نمی شد که او مرده باشد ، رابطه فامیلی دوری با هم داشتیم و چند باری در بروجرد ، مهمانم بود و گاهی با او به باشگاه بدنسازی میرفتیم و کلی با هم اختلاط میکردیم ، همکلاسی و همسن پسر عمویم محسن بود و با مرگی زود هنگام ، داغی بزرگ در سینه خانواده و حتی دوستان خود گذاشت .

خوب است بدانید ، که یکی از رفتار و آداب خوب روستائیان ، این است که وقتی برای فاتحه کسان و خویشان خود به قبرستان میروند ، پس از فاتحه برای فامیل خود ، فاتحه ای هم برای کسانی میفرستند که به هر شکلی خاص و بارز و ممتاز بوده اند ، حکایت شیر سنگی را که برایتان گفتم : قوم لر بختیاری ( لر بزرگ ) بر سر مزار افرادی که مشهور و نامی و پهلوان و بزرگوار بوده اند ، مجسمه و پیکره ای از شیر سنگی می گذارند ، تا همگان بدانند که این فرد متمایز و فوق العاده بوده .

من شخصا هر وقت مسیرم به قبرستان خلج ( مزار صندوق ) بخورد ، پس از فاتحه برای پدر بزرگم ( حاج اکبر صحرایی ) وجدانم قبول نمیکند که فاتحه ای برای حسین سلیمانی - شهید امیر پاپی - شهید قدرت الله گلمحمدی  - حبیب سرایی ( شریک و همکار پدرم ) - عظیمی - خدارحم کرمی و .. نفرستم و لحظاتی را مکث نکنم .

و من قراء فاتحه مع الصلوات


برچسب‌ها: به یاد حسین سلیمانی
+ نوشته شده در  91/08/14ساعت   توسط تقوایی | 

سال ۷۷ امتحان پایان ترم زبان داشتیم ، اصلا نخوانده بودم و به فکر پیچاندن بودم ، دیدم توی تابلو اعلانات نوشته بودند : مسابقات ورزشی دانشجویان کشور برگزار میشود ، جهت ثبت نام به تربیت بدنی مراجعه نمائید .

از آنجایی که من خوراک ورزش بودم و در کلیه رشته های ورزشی مثل بدنسازی و کشتی و جودو و فوتبال و شنا و تنیس و بوکس و .....  سر رشته داشتم ، رفتم پیش مسئول تربیت بدنی دانشگاه ، گفت : چه رشته ای کار میکنی ؟ گفتم کشتی - بوکس - جودو ، شما چه رشته هایی دارید ؟ گفت : کشتی چند کیلو میگیری ؟ گفتم ۶۳ کیلو ، گفت : مقام هایی هم داشتی ؟ گفتم بله در مسابقات شهر خودمان ( بروجرد ) کم و بیش مسابقاتی دادم ، گفت عصر برو سالن کشتی و پیش آقای قلاوند تست بده ، قلاوند مربی کشتی بود و براردان قلاوند از مشهورین و صاحب نامان کشتی در شهر اندیمشک و حتی در سطح ملی هستند ، قلاوند لر بود و از روی همزبانی و با تستی ساده مرا تائیدکرد ، آن روزها بدنسازی کار میکردم  و بدنم روی فرم بود ، خلاصه ثبت نام کردم و فردا به اتفاق سایر ورزشکاران با اتوبوس دانشگاه ، عازم شهر دزفول و شوشتر شدیم ، بین راه بگو بخند و مسخره بازی و هر هر و کرکر به راه بود و بخور بخور شدید ، راننده که رفیق ما بود ، جرات نمیکرد آهنگ های غیر مجاز بگذارد ، رفتیم و خواهش کردیم نوار بگذارد به شرطی که کسی زیر آب راننده را نزند . 

آهنگ مشترک ابی و وداریوش که با هم همخوانی کردند :

 نون و پنیر و بادوم    یه قصه نا تموم   نون و پنیر و گردو      قصه شهر جادو .... این آهنگ را همگی با هم میخواندیم ، هیچ آهنگی تا کنون این لذت را به من نداده ۳۰ نفره و همصدا فریاد میزدیم : نون و پنیر و .......

پس از کلی عشق و حال رسیدیم شوشتر ، فردا وزن کشی بود ،توی راه آنقدرخورده بودیم که وزن من از ۶۲ کیلو شده بود ۶۴ کیلو ، حالا اشکال گرفتند که  نیم  کیلو اضافه وزن داری ( نیم کیلو هم آوانس داشت ) ، با هزار بدبختی نیم کیلو کم کردم و رفتم روی باسکول .

فردا رفتیم مسابقه و در دور اول من حریفی از رامهرمز را ضربه فنی کردم  ( راستش کم و بیش کشتی کار کرده بودم ، ولی نه در حد مسابقات و قهرمانی و .. ) بالاخره مدتی در کلاس سوم راهنمایی و اول دبیرستان ، از استاد نعمت خواه و همکلاسیمان محمد تندرو ،چیزهایی یاد گرفته بودم ، بعد از ظهر در مسابقه دوم هم الکی الکی برنده شدم ، شوخی شوخی داشتم به یک امید مدال تبدیل میشدم ، فردا که به رده بالاتری صعود کرده بودم و تا حدودی غرور مرا گرفته بود ، مسابقه با ورزشکاری از شوشتر داشتم ، بالاخره او میزبان بود و همشهریهای او با تشویق ،سر و وصدای زیادی میکردند ،وقتی رفتیم روی تشک ، به رفیقم گفتم ، به محض اینکه من با حریف سرشاخ شدم ، یکی دو تا عکس از ما بگیر ، داور سوت آغاز را زد و ما گلاویز شدیم ، در حال ورانداز کردن هم بودیم که من فرصتی یافتم تا نگاهی به دوربین عکاسی داشته باشم تا عکسمان خوب بیفتد و چهره ام مشخص باشد تا بعدا پیش همه قیافه بگیرم ، در حالی که سعی داشتم در شرایط خوبی برای عکس گرفتن و نگاه به دوربین باشم ، نمیدانم چه شد که ناگهان خودم را بین زمین و آسمان و در حال فن سالتو دیدم ، فن سالتو از سخت ترین و قلدرترین فنون کشتی است و به راحتی کسی سالتو نمیخورد ، در چشم به هم زدنی ضربه فنی شدم و سوت پایان مسابقه .

مسابقه ما به ۱۰ ثانیه نکشید ، ضایع شده بودم و حتی دیگر نمیتوانستم از روی تشک بلند شوم ، به خاطر یک عکس و به خاطر غرور و خود شیفتگی باختم . در مسابقه بعدی هم به خاطر روحیه بد باختم و پرونده ام بسته شد .

ولی لذت آن اردوی ۵ روزه وگشت و گذار در شوشتر و دزفول و اندیمشک ،هیچگاه فراموشم نمیشود .

 


برچسب‌ها: خاطره مسابقات کشتی
+ نوشته شده در  91/08/11ساعت   توسط تقوایی | 

آهنگ سعید نوری گوش میکردم ، آنجایی که میگوید :

 یه شعله شکسته ، یه شمع رو به بادم  ، از همه کس بریده  ....

همان خواننده ای که آهنگ   تو مثل گلی    ناز و خوشگلی     هیچی نمیخوام ای یار وقتی با منی ....  را خوانده ، به ناگاه به یاد حسین مومنی افتادم ، حسین مومنی ، پسر عمه مادرم و همکلاس و همسایه قدیمی مابود ، رفیق گرمابه و گلستان بودیم ، علاقه زیادی به ضبط و پخش و تعمیرات تلویزیون و رادیو و قطعات و ابتکارات داشت ، پسری کاملا شوخ و خنده رو و اهل جوک و مسخره بازی .

همیشه ، جدیدترین نوار کاست اورجینال ( کاست مادر ) خواننده ها را داشت ، معین - ابی - داریوش - سعید و .. ، دبیرستانمان تمام شد و با هم رفتیم دانشگاه ، پس از یک سال بنا به عللی ، از دانشگاه انصراف داد و رفت خدمت سربازی ، در حوالی بروجرد خدمت میکرد ، سال ۷۴ بود ، غروب رفتم خانه و دیدم اوضاع و احوال مادرم زار و نزار است ، تا مرا دید به گریه افتاد ، پرسیدم چه شده ، گفت : میگن حسین مومنی زخمی شده ! مثل اینکه با رفیقاش شوخی میکردن ، کارشون به بحث و جدل میکشه ، و ناگهان وسط بحث ، گلوله ای شلیک میشه و میخوره توی سر حسین ، حالا نمیدونم راس میگن یا نه ، هنوز معلوم نیس . 

بلافاصله راه افتادم و رفتم در خانه آنها ، فاصله ای نبود ،پدرم هم آنجا بود و حاج آقا صحرایی و دایی ها وخیلی های دیگر ، راه افتادیم و رفتیم سپاه ، هنوز قطعی نبود که این قضیه چقدر صحت دارد ، سرگردی آمد و ماجرا را تشریح کرد و گفت متاسفانه حسین کشته شده ، جسد در سردخانه سپاه است ، رفتیم و تحویل گرفتیم و آوردیم امامزاده جعفر و مابقی ماجرا ....

هیچ گاه در زندگی اینقدر شوک نشده بودم ، تا چند روز در وهم و خیال و تخیل و باور و ناباوری گیر کرده بودم ، وقتی در غسالخانه جسد عریان او را دیدم و جای سوراخ گلوله تفنگ را که از روی پیشانی زده بود و از پشت سرش با شکافی عمیق و بزرگ ترکیده بود ، هنگ کردم ، نه از ترس ، از انکار کشته شدن و بیجان بودن او .

باورم نمیشد حسین ، مرده باشد ، فکر میکردم باز هم مسخره بازی اوست و شوخی و جک ، لبخندهای او را هنوز می دیدم ،انگار میخواستم به او بگویم ، بلند شو ، شورشو در آوردی ، بلند شو دهن سرویس ، بلند شو ! ولی افسوس او مرده بود و کار از کار گذشته بود ، بنده خدا عمه مادرم ( مادر حسین - بی بی ) مجنون شد و تا مدتها وقتی مرا میدید ، بدتر می شد ، به من گفتند سعی کن زیاد در دید او قرار نگیری ، ازداغ فراغ جوانش ، پس از چند سال پریشان حالی ،دار فانی را وداع گفت .

حالا حسین مومنی در امامزاده جعفر تنها مانده و کل ایل و تبارش پراکنده شده اند ، هر از گاهی که مسیرم به بروجرد و امامزاده میخورد به یاد روزهای با هم بودنمان و شوخی ها و جوانی ها ، سری به مزار او میزنم و اشک امانم نمیدهد .

حالا هم هر وقت آهنگ های سعید را گوش کنم ، یقینا به یاد او هستم ، چون نوار کاست سعید را سال ۷۲ او به من هدیه داده بود ، آهنگهای  تو مثل گلی -  نوازشم کن - یه شعله شکسته - هر که شد عاشق  - دیدی که هیچ کس پناهم نبود  - و .... 


برچسب‌ها: به یاد حسین مومنی
+ نوشته شده در  91/08/10ساعت   توسط تقوایی | 

مطلب زیر را در وبلاگ هم ولایتی خوبم مهندس یزدانی ،خواندم ، گفتم بد نیست شما هم بخوانید :

                  رقابت سکون ندارد

کلاه فروشی ، روزی از جنگلی می گذشت ، تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند ، لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید ، وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست ،بالای سرش را نگاه کرد ، تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد ،در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند ،او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند ،به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند ،لذا این کار را کرد ، میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند ، او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد ،پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ،یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیردرختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد ،میمون ها هم همان کار را کردند ،او کلاهش را برداشت ،میمون ها هم این کار را کردند، نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت ، ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.


برچسب‌ها: رقابت سکون ندارد
+ نوشته شده در  91/08/10ساعت   توسط تقوایی | 

سال ۶۸ کلاس دوم دبیرستان بودم ، دبیرستان حضرت رسول، در شهر بروجرد ، دبیر ادبیات و فارسی ، این دو بیتی را روی تخته نوشت و گفت در مورد این موضوع انشاء بنویسید :

پایداری و استقامت میخ            ار عبرت بشر گردد

هر چه بیش کوبند بر سر آن      استواریش بیشتر گردد

رفتیم خونه و من هاج و واج مفهوم و معنی این شعر موندم ، به ناچار مقداری فارسی خوندم و از داستانهای کلیله و دمنه و حسنک وزیر و فضیل عیاض و ...داستانهایی از این دست خواندم ، پس از یکی دو روز دست به قلم شدم و حالا نوشتم .

چند روز بعد انشاها را بردیم و تحویل دادیم ، هفته بعد معلم انشاها را آورد و نمره همه را علام کرد ، مال من نبود ، رفتم پیش معلم و گفتم : آقا اجازه : انشاء من نیست ! گفت راستش انشای تورو فرستادیم آموزش و پرورش ، چون متن جالبی نوشته بودی و شاید توی مسابقات ۲۲ بهمن بتونه مقام بیاره !  همینطور هم شد ، در جشنهای دهه فجر تشویق شدم و یه جایزه هم گرفتم .

بعد از اون ، از فی البداهه نویسی و قلمفرسایی خوشم اومد .

 


برچسب‌ها: خاطره انشاء نویسی
+ نوشته شده در  91/08/10ساعت   توسط تقوایی | 

زرین تقوایی ( زرین ننه ) ، مادر بزرگ من است ، مادری که از بدو تولد در سال  ۱۳۰۵ در بخش سربند ، زندگیش هزاران چرخ خورده و روزگاران زیادی به آنها گذشته ، هزاران حکایت و فراز و نشیب را پشت سر گذاشته ، قحطی - زلزله - آوار - کوچ - خشکسالی - بیماریهای وبا - یرقان و طاعون - سرخجه و .... - تولد و پرورش بیش از ۱۰ فرزند - کارهای کشاورزی و دام و طیور و ... از جمله حکایات و سرگذشتی است که به او و غالب مردم آن دیار گذشته .

میشود از نقل حکایت و سرگذشت زرین ننه ، کتابها نوشت و نکته ها برداشت و تجربه ها آموخت .

یکی از بارزترین صفات و مخصوص ترین اخلاق زیبای زرین ننه ، که در کمتر مادری دیدم ، بوسه هایی است که از جان و دل و به معنی واقعی کلمه با عشق نثار فرزندان و نوه ها میکند ، او بر خلاف مادرها هیچ گاه به بوسیدن صورت ما کفایت نمیکند ، او بوسه هایی از صمیم قلب و گرمای وجودش به شاهرگ گردن و تخت سینه فرزندان میزند تا گرمای عشقش ر احس کنیم .

من از بچگی ، با این عشق و بوسه ها آشنا هستم ، بوسه هایی که مقدس اند و دنیایی دعای خیر پشت سرشان بوده و هست ،گاهی بوسه های زرین ننه احساساتی ام میکند و منقلب .

 


برچسب‌ها: بوسه های مادر بزرگ
+ نوشته شده در  91/08/10ساعت   توسط تقوایی | 

میگویند ، در زمانهای قدیم و دوره ارباب و رعیتی ، اربابی ( خان ) حاکم ولایات و منطقه ای بود و در اندرونی و خانقاه خود ، خوشگذارانی کرده ، و بر رعیت و مردم عامی ، حکمرانی میکرد و باج و خراج میگرفت .

جماعت رعیت ، در کل سال زحمت می کشیدند ، و زمان برداشت محصول ، داروغه های حاکم می آمدند و بخش قابل توجهی از محصول را به عنوان سهم ارباب ( باج و خراج ) می بردند  .

یک بار ارباب تصمیم گرفت قدرت تحمل و سازگاری این مردم ضعیف ر ابسنجد ، بنابراین به داروغه ها گفت : مالیات ( سهم ارباب )  را دو برابر کنید ، داروغه ها به سراغ رعیت رفتند و با زور و قلدری دو برابر مالیات از رعیت گرفتند ، رعیت مخالفت کرد و ناراضی بود ، ولی هیچ کاری از دستش برنیامد ، حاکم که دید ،  این مردم راحت تسلیم خواسته او شدند ، به داروغه ها گفت :  این بار مالیات را سه برابر کنید ، دوباره رعیت گله مند بودند و غرغر کردند ولی نهایتا ، مالیات سه برابر را هم دادند ،ارباب که دید ، رعیت هنوز سازگار و مطیع هستند ، دستور داد ، از فردا هر کس میخواهد سر زمین خود برود ، اول بیایند جلوی قصر حاکم صف بکشند تا داروغه ها پس از یک گوشمالی و کتک ، آنها را راهی زمینها کنند.

از فردا مردم صف کشیدند و یکی یکی کتکی میخوردند و به سر زمین میرفتند و سه برابر هم مالیات می دادند ، در این هنگام حاکم به میان مردم رفت و گزارشی از وضع مردم پرسید ، به مردم گفت : اگر خواهشی دارید بگوئید تا انجام دهم .

میدانید مردم چه درخواستی از حاکم کردند ؟ تنها خواهش آنها این بود که حاکم ، تعداد داروغه ها را که کتک میزنند بیشتر کند تا وقتشان در صف کتک خوری تلف نشود !


برچسب‌ها: نقل حکایت
+ نوشته شده در  91/08/09ساعت   توسط تقوایی | 

از جمله شهرهای مورد علاقه من ، شهر ماکو ، در استان آذربایجان غربی و در نوار مرزی کشور ترکیه است ، ماکو به جهت اینکه در امتدا یک دره و رودخانه ( زنگبار ) واقع شده ، دارای بافتی خاص و کوچه و خیابانهای زیبا و منحصر به فردی است و با سایر شهرهای کشورمان فرق دارد .

بازدید از مرز بازرگان و خرید در بازارچه - قصر و بنای تاریخی و زیبای باغچه جوق ( باغ سردار ماکو ) - مسجد سنگی ( مسجدی در دل کوههای سنگی ) - غار فرهاد ( دخمه و غارسنگی ،که میگویند زمانی فرهاد در آن پنهان بوده ) - سد ماکو و ماهیگیری در آن - کوههای زیبا و قلل همیشه برفی ماکو - مجاورت و دیدن کوههای دوقلوی آرارات در مرز ایران و ترکیه - بافت تاریخی بازار و کوچه های قدیمی ماکو و ... ، از جمله لذتهایی است ،که من در سفرهای متعدد به ماکو ، بهره مند شده ام .

رقص یالدی ، از بهترین ویژگی های اهالی ماکو است ، که در عروسی ها ، زن و مرد دست در دست هم و بسیار هماهنگ و زیبا به این رقص می پردازند ، این رقص آنقدر زیبا و دلنشین است که من در کنار رقص چوپی ( لری ) تلاش کردم و قلق های این رقص را یاد گرفتم ، جای شما خالی ،  هفته قبل ، در یک جشن که متعلق به اقوام تبریزی ما بود ، یالدی رفتیم ، خیلی فاز داد . از رقص هایی است که اگر اغراق نکنم بیش از رقص های محلی خودمان ( لری ) به آن علاقمندم ، یک هارمونی و هماهنگی و انسجام خاص و زیبایی دارد .

اگر به پستتان خورد ، شهر ماکو و رقص یالدی را از نزدیک ببینید .

 


برچسب‌ها: معرفی شهر ماکو
+ نوشته شده در  91/08/08ساعت   توسط تقوایی | 

این روزا ، بورس انار ، این میوه بهشتی و دیرینه است ، بهترین اناری که تا حالا خوردم ، جعبه اناری بوده که همکار خوبم آقای تال سال قبل ، از باغ خودشون توی ساوه برام آورده بود ، و قرار بود امسال با همکارا ، بریم باغشون و صفا کنیم ولی جفت و جور نشد .

با شنیدن کلمه انار ، یاد این شعر سهراب سپهری می افتم :

آسمان آبی تر  ،آب آبی تر ، من درایوانم ، رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا ،  برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت :‌   موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز ، طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست ،  سارها آمده اند ،  تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود ، این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد رعنا هم...

 


برچسب‌ها: انار
+ نوشته شده در  91/08/08ساعت   توسط تقوایی | 

شهر کاشان ، دارای جاذبه های گردشگری و توریستی بیشماری است ، که سفر به آنجا ، از جمله سفرهای دل انگیز و دوست داشتنی برای من بوده .

بازدید از اماکن تاریخی و سنتی شهر کاشان ، که بسیار زیبا و هنرمندانه و دیرینه بودند ، از جمله جاذبه های کاشان بود و ساعتها ما را جذب خود کرد .

در بین بناهای بیشمار تاریخی و دیدنی ، شهر کاشان ، وجود بنایی بسیار فاخر به نام خانه بروجردیها مرا به وجد آورد و قبقبی در سینه ام انداخت ، به هر حال اهل بروجرد باشی و در ولایتی غریب و دورتر ، نام شهر بروجرد ،مثل نگینی در این کویر بدرخشد ، یقینا مایه افتخار و سرزندگی و بالندگی است .

خانه بروجردیها که بنا به روایات ، حاج حسن نطنزی ، مشهور به بروجردی ، تاجر بزرگ فرش کاشان ، به عنوان مهریه و پشت قباله ازدواج پسرش با دختر یکی از تاجران نامی کاشان ، در سال ۱۲۸۰ بنا نهاده ، از جمله بناهای فاخر و از حیث هنر معماری در زمره بناهای طراز اول کشورمان است .

اگر قصد رفتن به کاشان را داشتید ، اولا : به هزار و یک دلیل ، سعی کنید ، اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد بروید - دیما : از دیدن خانه بروجردیها - خانه طباطبایی ها - باغ و حمام فین ، غافل نشوید - سیما : یک روز را به شهر کوچک و زیبای قمصر و مراسم گلابگیری و خریدن گلاب و عرقیات اختصاص دهید ، تا مسحور عطر گل و گلاب قمصر شوید ، عطری که آدمی را مدهوش کرده و به کعبه و حرم امام رضا میکشاند .

چهارما : برای خوردن غذا و لذت شکمبارگی ، بهترین گزینه ، باغچه ها و سفره خانه های سنتی ، در مسیر منتهی به باغ فین می باشد که به حق ، از جمله سفره خانه های زیبا و لذت بخش و دلچسب هستند .


برچسب‌ها: معرفی خانه بروجردیها
+ نوشته شده در  91/08/08ساعت   توسط تقوایی | 

در مراسمی که با حضور کارشناسان و اسپانسرهای مالی از کشور چین برای افتتاح طرح بود ، در خدمت ، رفیقای جومونگ بودیم ، ما که هر چی گفتیم اونا حالیشون نشد ، اونا میگفتن : چن چون چان جی کا چن ... همش دری وری میگفتن ، ما هم گفتیم : بابا خفه !   آقای جومونگ :  اینجا ایستاد عکس .


برچسب‌ها: جومونگ
+ نوشته شده در  91/08/07ساعت   توسط تقوایی | 

تمرین و بازی توی زمین چمن و هوای آزاد ، که هر از چند گاهی ، به پستم میخوره ، برای من که روزگاری بیش از ۶ ساعت در روز ، به ورزشهای گوناگونی مثل فوتبال گل کوچیک و فوتبال چمن و پرورش اندام و شنا و  ........  می پرداختم ، غنیمته ، تا از این شهر زدگی و روزمرگی و کاهلی دوری کنم .

روزگاری برای گرم کردن بدن و آمادگی جسمی ، بیش از ده دور ، به دور زمین فوتبال و توی پیست دو میدانی  تخته گاز می رفتیم و آخ نمی گفتیم ، حالا ، خیلی همت کنیم و بدنمون جواب بده ۳ یا حداکثر ۴ دور میریم و باید با کاردک از روی چمن بلندمون کنن .

حالا باید پسرم رو تشویق کنم ، ما عاشق مارادونا و زیکو بودم و اینا عاشق کریستین رونالدو و مسی ، ما توی زمین خاکی بازی میکردیم و اینا توی زمین چمن بازی میکنن و باید فرت فرت پول بدیم .

ز ورزش بود مرد را راستی           ز سستی گژی زاید و کاستی

 

 


برچسب‌ها: بفرمائید فوتبال
+ نوشته شده در  91/08/07ساعت   توسط تقوایی | 

سال ۷۳ با قرار دربستی ، از  توابع شهر اراک ( شهر خنداب و روستاهای اطراف آن ) خانواده ای را برای آوردن عروس ، بردیم اندیمشک ، در واقع داماد اهل خنداب بود و عروس خانم اهل اندیمشک ، البته بحث اینکه این کجا و آن کجا ؟ خودش حکایتی داشت جالب  .

از اراک راه افتادیم و رفتیم خنداب ، که اهالی به آنجا میگویند چررا = شراه

فامیل داماد و خود داماد سوار شدند و را افتادیم ، عروسی بود و بزن و برقص و نوار و شادی به راه ، من هم که نقش شاگرد راننده را داشتم و جوان بودم و ، با این دخترهای خوش اخلاق و خودمونی خنداب ، به قول بچه ها  : روی هم ریخته بودیم و با نگاههای قایمکی دل میدادیم و قلوه میگرفتیم ، نوار کاست میدادند و میگفتند : اینو بزار ، بزن رو قبلی ، بزن بعدی و ...... منم که بدم نمی اومد .

خلاصه رسیدم اندیمشک ، رفتیم خانه عروس و آنجا عروسی گرفتند و بزن و بکوب و رقصهای بندری و  ... ، فردا که آماده حرکت به سمت اراک شدیم ، لحظه وداع عروس با مادر و پدرفرا رسید ، از آنجایی که راه عروس خیلی دور میشد و از ایل و تبار خود صدها کیلومتر فاصله میگرفت و دیدار مجددش خیلی سخت میشد ، عروس به گریه افتاد و از آغوش مادر جدا نمی شد ، فضایی همراه با اشک و آه جماعت را گرفت ، من که در واقع غریبه بودم و ربطی به فامیل عروس و داماد نداشتم ، به معصومیت و فراق و غم غربت نشینی عروس ، ناگهان بغضم ترکید و هق هق زدم زیر گریه ، حالا همه گریه میکردند و یکی نبود بپرسه :

 آخه مرد حسابی تو سر پیازی یا ته پیاز ؟ تورو سننه ؟

خلاصه به خنداب رسیدیم و دوبارع عروسی و بزن و بکوب و ... خیلی خوش گذشت ، موقع خداحافظی ،دختری که خیلی سربه سر من گذاشته بود ، نوار کاستی به من داد و گفت : این یکی دیگه مال خودت ، نوار ستار و هایده بود .

معصومیت عشق و طنازی بی غش آن دختر روستایی ، برایم محترم و یادگاری شیرین شد .


برچسب‌ها: خاطره گریه عروس
+ نوشته شده در  91/08/06ساعت   توسط تقوایی | 

از اونجایی که ۲۶ نفر از نوجوانان شهر بروجن ، که در قالب راهیان نور ، به دلیل حادثه اتوبوس ، دار فانی رو وداع گفتن و با توجه به بحث ها و حواشی این حادثه تلخ ، یاد خاطره راهیان نور افتادم .

تعطیلات عید نوروز ، سال ۷۴ یک اتوبوس ، حامل راهیان نور ، در شهر بروجرد متوقف شد و ظاهرا ماشینشان خراب شده بود و قادر به ادامه مسیر نبود ، طبق توافق ماشین ما را به عنوان دربست اجاره کردند و من هم به عنوان شاگرد راننده ، پدر را همراهی کردم .

نفرات اعزامی ، بچه های پایگاه شهر مشهد بودند و نامه محرمانه ای در دست داشتند ، که به هر شهر که می رسیدیم ، مسئولشان میگفت : آقای تقوایی ، بی زحمت یکراست برو دم در فرمانداری شهر !

به در فرمانداری شهرها که میرسیدیم و نامه را که نشان میدادند ، من یاد برنامه میتیکامون افتادم که با نشان دادن علامت حاکم بزرگ ، همه جفت میکردند و لرزه به تن همه می افتاد ، خلاصه فرماندار و مسئولین هر آنچه خدمات و امکانات و جا و غذا و امکانات ورزشی و ... در اختیار میگذاشتند .

در این مدت ،رابطه رفاقت غلیظی بین من و بچه ها ایجاد شد ، به هر شهری که میرسیدیم ورزش و گردش و شوخی و بخور بخور به راه بود .

به آبادان و خرمشهر که رسیدیم ، یک روز رفتیم شلمچه ، وارد که شدیم ، تابلویی بود که نوشته بود : با وضو وارد شوید .

جمعیت کثیری از بازدید کنندگان ،گروه گروه می آمدند و میرفتند ، کنار روخانه ای همه مشغول وضو گرفتن شدیم ، من کفشهایم را درآوردم ( کفشهایی که یکی دو روز پیش برای عیدم خریده بودم ) و پس از وضو به اتفاق بچه ها راهی شدیم و تا عصر در بیابانهای شلمچه چرخی زدیم و از حماسه سازی و غیرت بزرگ مردان تاریخ دفاع مقدس و حکایتهای آنها دیدیم و شنیدیم و اشک ریختیم .

عصر که برگشتیم و وارد پارکینگ ماشینها شدیم ، بچه ها مشغول پوشیدن جوراب و کفشها شدند و من یک آن ، یادم افتاد که کفشهایم را ، هنگام وضو گرفتن در کنار رودخانه ، جا گذاشته ام  .

از آنجایی که توی کشور ما ،صورتت را بگردانی ، مالت را برده اند ، من فاتحه کفش را خواندم ، چون حدود ۱۰ ساعت از این قضیه گذشته بود و هزاران نفر در همانجا برای گرفتن وضو رفت و آمد داشتند و تا حالا صددر صد کفشی در کار نبود .

با این حال برای خالی نبودن عریضه کنار روخانه رفتم تا شاید به احتمال ۱ ٪ کفشهایم آنجا باشد ، وقتی رسیدم دیدم  کفشهایم ، دقیقا همانجایی که گذاشته بودم ، به همان شکل و بدون هیچگونه تغییر و لگد مال شدگی ، هنوز هم هست .

خیلی خوشحال شدم و پیش خودم گفتم : بابا ایول . ، راه و مکتب حاج همتها و جهان آراها ادامه دارد .

شهرهای زیادی را رفتیم و از کل نوار مرزی کشور بازدید کردیم ، از شلمچه و جزیره مینو ، خرمشهر و آبادان - دزفول و وشوشتر - اندیمشک و دشت عباس و ایلام و مرز خسروی و قصر شیرین - تنگه مرصاد - کرمانشاه - قزوین - شهرهای شمال و سپس گرگان و بجنورد و نهایتا مشهد ، در انتها و پس از حدود ۲۰ روز گردش ،علاقه و رفاقت زیاد ، جدا شدن را برای همه سخت کرده بود .


برچسب‌ها: خاطره راهیان نور
+ نوشته شده در  91/08/06ساعت   توسط تقوایی | 

این روزا ، به برکت بارونای نیمه و نصفه ای که توی تهرون بارید ، هوایی لطیف و پاک داریم ، کوههای شمرون و سطح شهر و بوِیژه پائین شهر ، در شرایط عادی ، توی غبار غلیظی از دود و کثیفی احاطه شده ، ولی امروز که داشتم می اومدم ، از شیان و اتوبان مدرس و اتوبان همت ، جلوه و زیباییهای کوههای شمرون ، انگار منو صدا میکرد ، حتی به سرم زد ، گازشو بگیرم و ، یه چرخی بزنم و از گردنه قوچک و جاده لواسون ، نگاهی از بالا به تهرون ( این درندشت جهنمی و بهشتی ) داشته باشم و کمی مدی تیشن و ریلکسیشن کنم و تا فرصتی هست ، چند تا نفش عمیق بکشم ، چون از این هواها به راحتی گیرمون نمیاد ، بماند که هفته قبل رفتم بروجرد و دهات ( خلج ) و از بوی نم بارون و هوای پاک ولایت ، ریه هامو پر کردمو ، به یاد ترانه زیبای آقای ستار و رفیق روزگار جوونیم ( محمد حسینی و دهه ۷۰ ) ترانه ( بوی موهات ) رو از فلش مموری انتخاب کردمو ، ضبط ماشینو  ولوم دادم و توی یه فضای خلو تو آروم  همخونی کردم ، اونجایی که میگه  :

بوی موهات زیر بارون ،  بوی گندم زار نمناک           بوی سبزه زار خیس ، بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی ،  رگای آبی دستات                  غم بارون غروب ، ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس ، دست تو بازار خوبی              اشک تو بارون روی ،  مرمر دیوار خوبی

ای گِل آلوده گُل من ، ای تن آلوده دل پاک    دل تو قبله این دل ، تن تو ارزونی خاک ، تن تو ارزونی خاک

یاد بارون و تن تو ، یاد بارون و تن خاک                   بوی گُل تو شوره زار ، بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون ، صدای پای تو بوده                همدم تنهاییام ، قصه های تو بوده
وقتی که بارون می باره ، تو رو یاد من می یاره        یاد گلبرگای خیس ، روی خاک شوره زاره
ای گل آلوده گل من ، ای تنا لوده دل پاک           دل تو قبله این دل ، تن تو ارزونی خاک
                        تن تو ارزونی خاک ، تن تو ارزونی خاک ، تن تو ارزونی خاک


برچسب‌ها: هوای تمیز
+ نوشته شده در  91/08/04ساعت   توسط تقوایی | 

از ماندگارترین و شیرین ترین صحنه های قدیمی ، که یاد آور کلی شادی و پایکوبی و ولوله در بین اهالی روستایمان خلج بود ، شنیدن صدای موسیقی محلی و ساز و دهل بود که رحم خدا کرمی ، مشهور به رمخدا لوطی ، مرد موسیقی دیار مان ، در دهه های ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ و ۷۰ ، با تخصص و تجربه ای دیرینه به آن می پرداخت .

در همه عروسی ها ، اولین صداهای ساز و ودهل  ( سرنا ) رمخدا لوطی ، کافی بود تا صغیر و کبیر و اهل بیت هر خانه را به میهادگاه و صحنه ارکستر سمفونیک ده برساند ، بورج ایقه ( میدانگاه ورودی ده ) مکانی بود که غالبا رمخدا لوطی ، اهالی را برای تجمع به آنجا میخواند و با شنیدن صدای ساز و دهل ، از هر کوچه و برزن و خانه ای ، جمعیت به سمت بورج ایقه سرازیر می شد ، طولی نمی کشید که هیچ بنی بشری در خانه باقی نمی ماند ، آشنا و غریبه ، دور و نزدیک ، دور تا دور رمخدا لوطی و وردستش حلقه میزدند و دست در دست مشغول رقص چوپی ( چوکی ) می شدند ،حالا نرقص و کی برقص ... زن و مرد ، دختر و پسر ، دوست و دشمن ، هر چه غم و غمباد داشتند ، به این موسیقی سپرده و عقده گشایی می کردند و حالا دیگر کمر درد و پا درد بزرگترها هم فراموش می شد ، خیلی از جوانها ، در این فضا عاشق و معشوق می شدند ، صحنه های رقص چوکی ، لحظه دیداری بود و فرصتی مغتنم ، برای عاشقان منتظر .

سر چوپی ( کسی که ابتدای گروه می ایستاد ) فردی ماهر و زبر دست در رهبری گروه رقص بود ، گروه را هدایت میکرد و با دستمال ابریشمی تمام هنر و جنم خود را به نمایش میگذاشت ، آوردگاهی بود برای خودش این رقص چوپی ، رقصی سنگین ، نفسگیر ، پر تلاش و هماهنگ بود ، به قول استاد الهی قمشه ای ، هارمونی داشت این ساز و برای درک آن باید سر رشته ای از زیبایی شناسی داشته باشی .

رقص دو دستماله اصلاحی بود که هر وقت می خواستند بفهمانند که تو خیلی برایم عزیزی و خیلی خاطرت را میخواهم ، میگفتند :

ایشالا توی عروسیت دو دستماله میرقصم .

عده ای می رقصیدند و هواداران و خاطر خواهان آنها ، شاباش میدادند و یک نفر هم میاندار و جمع کننده شاباشها بود و میگفت :

مثلا  : شاباش شاباشه همه رقصنده ها ، شاباش شاباشه محمد کرمی ، هوادارش نمیره عزت تقوایی ، هوشاباش 

آهنگ های رمخدا لوطی ، مثل نوت ها و ردیف های موسیقی کشورمان ، پرده های مختلفی داشت ، مثلا ضرب المثل معروف ساز جدایی یکی از پرده ها بود که هنگام خروج عروس از خانه پدری نواخته می شد و غالب مردم از دیدن صحنه وداع عروس با پدر و مادر و خانه و کاشانه اش ، بی درنگ احساساتی می شدند ، کمتر مردی بود این صحنه را ببیند و با دل سپردن به موسیقی رمخدا لوطی ، اشک جلو چشمانش را نگیرد .

اما حالا چند سالی است رمخدا لوطی به رحمت خد ارفته و با ظهور سیستم های صوتی و تصویری و ارگ و ارکستر و دیجیتال و .... دیگر صدای ساز و دهل ، به گوش نمی رسد ، حالا دیگر ارگهای یاماها و موزیکهای متن آن و  دی جی ها جای رمخدا لوطی ها را گرفته اند ، ولی کدامیک در پوست و خون مردم جای دارد ؟

من هنوز هم اگر صدای ساز و دهل به گوشم برسد ، تنم می لرزد ، نوستالژی فوق العاده ای است ، حماسی و تکان دهنده است و خونم را به قلیان می اورد . 

   


برچسب‌ها: رمخدا لوطی
+ نوشته شده در  91/08/03ساعت   توسط تقوایی | 

این شعر را از وبلاگ دوست خوبم محمد موسوی پور ، انتخاب و به طرفداران و عاشقان بروجرد ( پاریس کوچولو ) تقدیم میکنم .

دمی همراه ما شو با بروجرد *** سفر کن از ولایت تا بروجرد
در اینجا شهری از آیینه بینی *** صفای عشق را در سینه بینی
طنین انداز ، نامش در جهان است *** که اینجا مامن فرزانگان است
ز سرسبزی تنی انبوه دارد *** دلی چون برفِ اسپیکوه دارد
شنو از شاعری اهل همینجا *** بهارِ خرّم این شهرِ زیبا
ز”مرشد” شاعر دوران پیشین *** که یادش مانده در اوراق زرین :
“خوشا فصل بهاران بروجرد *** خوشا احوال یارانِ بروجرد
کشد نورِ تجلی پرده بر رخ *** ز شرمِ گلعذارانِ بروجرد…”

بهشتِ شادی و دریای نور است *** بروجرد از صفا”دار السّرور” است
بروجردی صفای آب دارد *** دلی قرمزتر از عنّاب دارد !
طنین اندازِ عالَم داستانش *** جهان مسرور گشت از عالِمانش …
بروجرد و خیابانهای خوبش *** خیابانگردیِ وقت غروبش !
“بهار” و “جعفری” و “طالقانی” *** پل “لف آر” و “یخچال” است و “قانی”
خیابان “مدرس” “کوی” “قدغون” *** محله ی “گوشه “و میدان “رازون”…!
صفا و صوفیان،کوی وزیری *** بهارستان و خرم، باغمیری
اگر باشی تو اهل دین وآیین *** شوی آخر مقیم “ناسکّدین”
سه راه جعفری غرقِ تماشاست *** میان راستابازار غوغاست
بیا تا سوزنی و باغ ملی *** برای ثبت اسناد سجلّی!
اگر داری هوای سیر و گلگشت *** مشو غافل ز “ونّایی “و”گلدشت”
میانِ ظلمتِ شبهای بی حد *** “چغا” چونان نگینی می درخشد !
خداناکرده گر دردی دهد دست *** شفای تو درآش “وَرکواز” است!
اگر هست اشتهای تو حسابی *** برو سوی حبیب اله کبابی!
حلیمش مایه دار وبی نظیر است *** دلم دربند “ترخینه” اسیراست…
چرا ازبین مردم رخت بسته *** صفای مردمانِ “چال پسته”؟!

 


برچسب‌ها: شعری در وصف بروجرد
+ نوشته شده در  91/08/03ساعت   توسط تقوایی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
سلامی چو بوی خوش آشنایی

من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صدعشق و هوس می ارزد

یا حق - زد زیاد

نوشته های پیشین
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
برچسب‌ها
از اهالی خلج (8)
معرفی یک آهنگ خوب (6)
کوک کن ساعت خویش (2)
باغ گیلاس (2)
برف و شیره (2)
بهار بروجرد (2)
از اهالی مالمیر (2)
اوقات فراغت (2)
ایستگاه صلواتی (2)
برج میلاد (2)
ای بازیگر (2)
حمید مصدق (2)
یا علی (2)
بوی عیدی (2)
انار (2)
خلج (2)
احمد اختر شناس (2)
آتـش زیـر خـاکـسـتـر (2)
از این زمانه (1)
خاطرات تیله بازی (1)
پیوندها
آقای داودوندی
آقای نجفی
آقای قاسمی
آقای تقوایی
آقای سرایی
آقای یزدانی
آقای زمانی
آقای جنانی
آقای جعفری
آقای بهلولی
آقای معتمدی
نشریه لور - خایدالو
آقای بهاروند
دختر زاگرس
آقای بختیاری نژاد
آقای گیو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

امارگیر حرفه ای سایت